۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۲, شنبه

خوبی و می دونی،به خوبی آغوش/گرمی و می مونی،به تن تر از تن پوش

همین طور که در خیابان قدم می زدم و فکرم پیش تو بود؛نکته ای به ذهنم رسید.

خوبی ها دوام ندارند اما خاطره ی خوبی ها دوام دارد.

خاطره ی خوبی هایت دوام بخش تمام لحظه هایی ست که با دلتنگی می گذرد.

ناراحتم..
چون تو می توانی مهربانی کنی،خوب باشی،خوبی کنی
و من چه قدر مهربان بودنت را دوست دارم.
ناراحتم..
چون تو می توانی خوب نباشی،بی تفاوت باشی یا اصلا نباشی!
و من باز هم...
خب..
من..
تو دوست داشته می شوی و من هیچی می شوم.

*عنوان پست از قطعه ی بادگنهکار گروه دنگ شو ست.

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه

شنودم ضعیف است

رو در رو
چشم در چشم

گوشم پیش شما نیست و چشم هایم غیر را می بینند
غیر که مجالی دارد برای تعلل...

مثلا آن واژه را چقدر حزین و لطیف گفتی..
یا سرخی چشمت از چیست؟چشم هایت چرا نامهربان است؟

۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

۱۳۹۶ دی ۲۸, پنجشنبه

۱۳۹۶ دی ۲۷, چهارشنبه

از عصر های خاکستری،به دکتر"ح"

دلم تاب نیاورد یک سال از آن روز بگذرد و بگویم من همچنان به یاد دارم...
در آن عصرِ خاکستری ِاردیبهشتی که انگار چشمانم از پشت فیلتر نیلی و خاکستری همه جا را می دید،
آن لبخند ِ خسته ای که از من دریغ نکردی مرهم بود..مرهم ماند..

۱۳۹۶ مرداد ۲۵, چهارشنبه

گریه های بی امان..

چشم هایم نمگین می شوند.
کاش از حساسیت فصلی باشد،کاش سرما خورده بودم.
کاش گواهی برای بخار دلم بود
هر لحظه کافی ست ردی از عطر تو به مشامم برسد تا...

و جمله هایی که با آب چشمانم جاری می شوند روی کاغذ،صفحه ی موبایل یا مانیتور لپ تاپ
یا هر چیز دیگری که بتواند حالم را در خود ثبت کند..

دروغ گفتم! دلم تنگ است!

غم عظیمی را برایت توصیف می کنم،قسمتی از تو در درونم رشد کرده...
به طرز قابل پیش بینی شده ای همه چیز شدت یافته..

(به یاد می آورم)
آن شب های خیس
آن غم های مسری


چند سالی ست که از تولد کارا آی(ماه سیاه) می گذرد..گاهی در من می میرد و باز با وجود تو زنده می شود
با تو معنا می دهد.با تو به اوج می رسد.
سمت تاریک ماه جایی که هیچ وقت نور خورشید به آنجا نمی تابد دختری چمباتمه زده و به تو فکر می کند.

دلم تنگ است!

وقت صرف کردن فعل های غریبی ست..رفتن..گذشتن..
حالا وقت دوری ست.تمام این سال ها وقت دوری بوده اما من فرار کردم..سر به بیراهه ای گذاشتم تا دوباره به توبرسم.
همه چیز را در تو جست و جو کردم..
و صوابی نکردم..جز گریه های بی امان!


۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه

برای ثبت این لحظه ..

اینجا هر سال در میان روز های گرم تابستان درست زمانی که گرما آدم را کلافه می کند یک هو باران می گیرد؛مثل یک تلنگر.
یاد روز های بارانی تابستان سال های گذشته می افتم هیچ کدام از یادم نرفته،به چیز هایی که فکر می کردم و چیز هایی که نوشتم...