اینجا هر سال در میان روز های گرم تابستان درست زمانی که گرما آدم را کلافه می کند یک هو باران می گیرد؛مثل یک تلنگر.
یاد روز های بارانی تابستان سال های گذشته می افتم هیچ کدام از یادم نرفته،به چیز هایی که فکر می کردم و چیز هایی که نوشتم...
۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه
برای ثبت این لحظه ..
۱۳۹۶ تیر ۹, جمعه
۱۳۹۳ دی ۲, سهشنبه
یلدا
و تو چه دور از واقعیت می پنداری
سهم پاهایت در خش خش یک برگ ریزان باشد
و لبخند انار سهم نگاه عاشقانه ات.
که تمام این ها سهم عاشقان است.
برای آنان که سردی هوا،گرمی دستشان در دست هم است
و لبخند در نگاهشان
و باران به شوق دیدارشان می بارد.
یلدا هم سهم عاشقی شان است.
اما این همه دلبستگی برای من وارونه است!
که جدا شدن برگ از درخت
مثل جدا شدن دستت از دستم
برگ ریزان خزان
مثل به پوچی سپردنم
لبخند انار
مثل شکستن دلم
و یلدا ...
چرا این شب درازِبی تو تمامی ندارد؟
سهم پاهایت در خش خش یک برگ ریزان باشد
و لبخند انار سهم نگاه عاشقانه ات.
که تمام این ها سهم عاشقان است.
برای آنان که سردی هوا،گرمی دستشان در دست هم است
و لبخند در نگاهشان
و باران به شوق دیدارشان می بارد.
یلدا هم سهم عاشقی شان است.
اما این همه دلبستگی برای من وارونه است!
که جدا شدن برگ از درخت
مثل جدا شدن دستت از دستم
برگ ریزان خزان
مثل به پوچی سپردنم
لبخند انار
مثل شکستن دلم
و یلدا ...
چرا این شب درازِبی تو تمامی ندارد؟
۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه
هوای بی تو
راه می روم.
نفس می کشم.
می خندم.
و شک می کنم به تمام این ها،
که چگونه در این هوای بی تو زنده ام؟
سرم را بالا می گیرم.
آسمان صاف است و هوای من،بی تو،
ابری.
سرد.
خالی.
منجمد راه می روم
منجمد نفس می کشم
منجمد می خندم
هوایم پر از فکر های خالی ست. . .
پر از تو را نداشتن.
من در اوج ام.
در اوج نرسیدن به تو
در اوج پایان عاشقانه های من و تو
سرم را پایین می گیرم
فکر می کنم
شاید سر انگشتانت برای پاک کردن اشک هایم نرم تر از دستمال مچاله شده در مشتم بود. . .
۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه
سیاه پوش
به یاد جای سر انگشتانت میان مو هایم
آن ها را می بافم.
اما حالا که تو نیستی
آخرش را با روبان سیاه گره می زنم
من،سیاه پوش این روز های بدون تو ام.
آن ها را می بافم.
اما حالا که تو نیستی
آخرش را با روبان سیاه گره می زنم
من،سیاه پوش این روز های بدون تو ام.
۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه
اولش که این طور نبود...
اولش که این طور نبود،من خودم را نمی شناختم و خیلی ساده تو را دوست داشتم.
بعد تو با من بد شدی
از همان وقت فهمیدم نمی توانم ببخشم و بعد ها هم نتوانستم دوستت بدارم.
حالا به خودم آمدم و دیدم فراموش شدی.
و تمام قصه همین بود.
خیلی ساده،مثل دوست داشتنت. مثل دوست نداشتنت
بعد تو با من بد شدی
از همان وقت فهمیدم نمی توانم ببخشم و بعد ها هم نتوانستم دوستت بدارم.
حالا به خودم آمدم و دیدم فراموش شدی.
و تمام قصه همین بود.
خیلی ساده،مثل دوست داشتنت. مثل دوست نداشتنت
اشتراک در:
پستها (Atom)